محمد طاها هدیه خوب خدا

حاصل عشق ما

نسل سوختهههههههههههههههههه

شايد اين متني كه ميزارم براي بعضي ها تكراري باشه ولي ارزش خواندن بصورت دوباره و سه باره رو هم داره

ما بچه هاي كارتون هاي سياه و سفيد بوديم
كارتونهايي كه بچه يتيم ها قهرمانهايش بودند
ما پولهايمان را مي ريختيم توي قلك هاي نارنجكي و مي فرستاديم جبهه
دهه هاي فجر مدرسه هايمان را تزئين مي كرديم
توي روزنامه ديواري هايمان امام را دوست داشتيم
آدمهاي لباس سبز ريش بلند قهرمان هايمان بودند
آنروزها هيچكدامشان شكمهاي قلمبه نداشتند
و عراقي هاي شكم قلمبه را كه مي كشتند توي سينما برايشان سوت مي زديم
شهيد كه مي آوردند زار زار گريه مي كرديم
اسرا كه برگشتند شاد شاد خنديديم
ما از آژير قرمز مي ترسيديم
ما به شيشه خانه هايمان نوار چسب مي زديم از ترس شكستن ديوار صوتي
ما توي زير زمين مي خوابيديم از ترس موشك هاي صدام
ما چيپس نداشتيم كه بخوريم
حتي آتاري نداشتيم كه بازي كنيم
ما ويديو نداشتيم
ما ماهواره نداشتيم
ما را رستوران نمي بردند كه بدانيم جوجه كباب چه شكلي است
ما خيلي قانع بوديم به خدا

صحنه دارترين تصاوير عمرمان عكس خانم هاي ميني ژوب پوشيده بود توي مجله هاي قديمي
يا زناني كه موهايشان باز بود توي كتاب هاي آموزش A.B.C.D
زنهاي فيلمهاي تلوزيون ما توي خواب هم روسري سرشان مي كردند
حتي توي كتابهاي علوممان هم با حجاب بودند
ما فكر مي كرديم بابا مامان هايمان ما را با دعا كردن به دنيا آورده اند
عاشق كه مي شديم رويا مي بافتيم
موبايل نداشتيم كه اس ام اس بدهيم
جرات نداشتيم شماره بدهيم مبادا گوشي را بابا هايمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختيم
بدنمان را
جنسيتمان را يواشكي و در گوشي آموختيم
هيچكس يادمان نداد

و حالا گير افتاده ايم بين دو نسل
نسلي كه عشق و حال هايشان را توي ( ببخشيد شهر نو ها )و كاباره هاي لاله زار كرده بودند
و نسلي كه دارد با فارسي وان و من و تو و ايكس باكس و فيس بوك بزرگ مي شوند
و هيچكدامشان مارا نمي شناسند و نمي فهمند




نمیدونم نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

باز گشایی مدارس

سلام

مدرسه ها روز ۳ مهر باز شد

چون اول مهر جمعه بود و ۲ مهر هم شهادت امام صادق بود

طاها روز اول با پدرش رفت مدرسه

البته قبلش من از زیر اینه و قران ردش کردم

بعد باباش تماس گرفت و گفت که کلاس بندی را انجام دادند و طاها کلاس ۲/۵ است

و تا ظهر هم در مدرسه هستند

خلاصه ظهر ساعت ۱۲ ونیم امد

کتابهایش را داده بودند

معلمش هم خانم بود

یعنی کلا همه معلمهای مدرسه خانم بودند

اسم معلمش خانم دولت زاده

من هم برای طاها و دوستاش و معلمش ارزو کردم سالی پر از موفقیت در پیش رو داشته باشند

 

چند روز بعد طاها برنامه درسی و برنامه ملاقات ماهانه با معلم را اورد

روز ۱۰ مهر اولین جلسه اشنایی با معلم بود

 

. .

.

 

.

روز ۱۰ مهر با دینا رفتیم مدرسه

معلم مهربون و دوست داشتنی دارند

خانم شهری را هم دیدم

باز هم امیدوارم سال خوبی داشته باشی

این هم ۲ تا عکس برای خالی نبودن عریضه

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

خصوصی

ببخشید خصوصیه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

سفر مشهد و شمال

سلاممممممممممممممممم

امسال ما ماه مبارک رمضان مشهد نرفتیم چون اقا طاها کلاس داشت


برای همین تصمیم گرفتیم تا قبل از باز شدن مدارس بریم

میخواستیم امسال با قطار بریم اما چون دیر اقدام کردیم بلیط گیرمون نیومد

برای همین تصمیم گرفتیم با ماشین خودمون بریم

خلاصه بار و بندیل را بستیم و صبح روز 21 شهریور راهی شدیم

متاسفانه کسی همراهمون نبود

هر کسی یک جور کار داشت و نشد با ما بیان و تنها موندیم

ساعت 10 صبح سمنان صبحانه خوردیم

ساعت 3 بعد از ظهر سبزوار ناهار خوردیم

بالاخره ساعت6 وارد مشهد شدیم

واییییییییی که چقدر شلوغ بود

قربون امام رضا همیشه سرش شلوغه

بعد از طی مسیر به منزلمون رسیدیم

راستی یادم رفت بگم منزل یکی از دوستان دایی رضا بودیم

دستش درد نکنه خیلی زحمت کشیده بود

خلاصه ساعت 8 شب به منزل رسیدیم

بعد از کمی استراحت به سوی حرم حرکت کردیم

خیلی شلوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ بود

راستش ما هم چون خسته بودیم خیلی نموندیم و زود برگشتیم

روز بعد به سمت طرقبه و شاندیز رفتیم

خیلی خوب بود و هوا خنک بود

ناهار هم طرقبه خوردیم

سپس به سمت مشهد برگشتیم برای نماز مغرب و عشا برسیم

چون خیلی شلوغ بود و شما و ابجی دینا خسته بودید من نزدیک حرم پیاده شدم بابا شما را برد خونه

برای استراحت

منم رفتم نماز و زیارت


روز 4 شنبه پیش از ظهر رفتیم حرم

نماز ظهر و عصر را حرم بودیم

شما هم مثل اقا ها در کنار بابا نمازت را خوندی و بعدش هم زیارت نامه

بعد از ظهر هم رفتیم بیرون و شب دوباره رفتیم حرم

روز 5شنبه هم رفتیم کمی خرید کردیم و شب هم رفتیم حرم برای خداحافظی

چون صبح جمعه میخواستیم حرکت کنیم

خلاصه صبح جمعه ساعت 6 حرکت کردیم و از سمت شمال به سوی تهران برگشتیم

صبحانه را بجنورد

ناهار را هم گرگان خوردیم

ساعت 5 هم رسیدیم ساری و رفتیم خونه خاله انیتا

دوقلوها را بعد از 4 سال دیدم وای که چقدر بامزه بودند و شبیه هم

انسه هم ماشالله برای خودش خانمی شده بود

شب با هم رفتیم جنگل

روز بعد هم رفتیم دریا

و بعد از ناهار حرکت کردیم

چون خاله میخواست برگرده یزد

شب ساعت 7 وارد تهران شدیم و ساعت 9 هم در خانه بودیم

این هم از سفر نامه ما


شما و ابجی دینا هم تو سفر خیلی خوب بودید و اذیت نکردید


چند تا عکس میذارم ولی بعضی هاش هنوز تو موبایل بابا خلیله و نریختم روی کامپیوتر

هر وقت ریختم از انها هم برات میزارم

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

طاها در پدیده شاندیز

 

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

طاها در پدیده شاندیز

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

طاها در جنگل

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

راه برگشت

 

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

 

طاها و دینا

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

طاها و دینا و دوقلوها طلعت و طنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

پایان کلاسهای تابستانی

سلام

طاها امسال تابستون دو ترم زبان رفت

ترم دوم درست روز قبل از عید فطر تموم شد و امتحان فاینالش را داد


کلاس فوتبالش هم روز 28 ماه رمضان جلسه اخرش بود اما چون ما افطار دعوت داشتیم

نتونست بره

بعدا از دوستاش شنیدیم که اقای قلعه نوعی هم امده بوده


خلاصه بعد از ماه رمضان ما تونستیم بریم سفر

تعطیلات 3 روزه عید فطر رفتیم نایین

دیدن عمو و بچه ها خوب بود

با مامانی و اقاجون رفتیم

ولی برگشتن انها با ما نیومدند و دو روز دیگر هم موندند


انجا طاها با علی و مهدی کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت

متاسفانه الان عکس ندارم بعدا برات میزارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

همین جوری

 

اقا طاها

گل مامان

فوتبالیست من

پسر خوبیه فقط گاهی اوقات نمیدونم چرا فکر میکنه ابجیش هم سن خودشه و میخواد باهاش

کشتی بگیره

 

این روزها طاها حسابی با کلاسهای فوتبال و زبان مشغوله و شکر خدا پیشرفت خوبی هم داشته

تو فوتبال که خیلی حرفه ای شده

تو زبان هم این ترم داره تموم میشه و ۱۳ مرداد امتحان فاینال داره برای ترم بعد هم اسمش را نوشتم

از ۱۵ مرداد شروع میشه تا ۲۱ شهریور

معلمش که خیلی ازش راضیه

کلی هم مکالمه یاد گرفته

روزهایی هم که فوتبال دارند با دوستش یوسف میرن  اکثر اوقات با مامان یوسف میرن و با بابا خلیل

برمیگردند

 

دیگه بگم برات که تابستون هم داره به سرعت میره و چشم به هم بزنی مدرسه ها باز میشه

راستی امسال مدرسه صبحی شده و راهنمایی ها میرن شیفت بعد از ظهر

 

دیگه باید کم کم عادت کنی و صبحها زود بیدار شی که برای مدرسه راحت باشی

دوستت دارم عزیزم

 

اینم عکسهای جدیدت

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

 

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

 

IRFREEUP-آپلود سنتر ايرانيان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

تولد

بعد از مدتها سلاممممممممممممممممم

 

بالاخره این وبلاگ با تولد محمد طاها اپ میشه و قول میدم که دیگه مرتب به روز بشه

 

روز ۱۹ تیر تولد اقا طاها بود

منم براش یک تولد کوچولو و خودمونی گرفتم

طاها امسال تابستون روزهای فرد کلاس زبان میره موسسه کمبریج

روزهای زوج هم فوتبال باشگاه انقلاب

که به هردو علاقه داره

انشالله زبانش را مرتب ادامه میدیم که وسطش وقفه نیوفته و از یادش نره

روزها با خواهرش مشغوله و با هم بازی میکنند

خیلی به هم علاقه دارند و همدیگر را دوست دارند

راستی امسال یک پارک هم نزدیک خونمون درست کردند و بچه ها راحت تو پارک بازی میکنند و دیگه

دغدغه خیابون و ماشین و خطر را نداریم

دیگه چیزی یادم نیست

حالا چند تا عکس از تولد طاها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

بدون شرح

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم

از چی بگم

فقط همین قدر بگم که پسر گلم مامانو به خاطر تنبلی ببخش

این چند ساله پسر من مردی شده برای خودش

امسال کلاس چهارم بود

انصافا چهارم ابتدایی خیلی سنگینه

ولی پسر من با کمک معلم خوبش اقای حصارکی این سال را پشت سر گذاشت

از الان فکرم برای کلاس تابستونی مشغوله نمیدونم چکار کنم و کجا بذارمش

راهمون هم به همه کلاسها دوره

دینا هم کلی برام مشکله که بخوام با خودم ببرمش

نمیدونم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

سفر مشهد

ما اومدیمممممممممممممممممممم

 

طاها و باباش و مامانش و اقا جون و مامانی و اقاجون و مامان زری  به همراه یک همکار پدر طاها

روز ۲۲ شهریور رفتند مشهد  با هواپیما که طاها خیلی دوست داره

شکر خدا سفر و پرواز خوبی بود

بعد از رسیدن به مشهد و رفتن به هتل بعد از صرف شام رفتیم به سوی حرم

وای که چه صفایی داره حرم امام رضا

ادم دلش نمیخواد بیاد بیرون از حرم

دو روز مشهد بودیم و روز ۲۴ شهریور ساعت ۱۲ شب پرواز برگشت داشتیم که

به علت تاخیر ۶ صبح پرید !!!!!!!!!!!!!!!

وای که ان شب تو فرودگاه  چقدر دیر گذشت و خسته شدیم:((((((((((((

 

 

 

 پ.ن: به دلیل اشکالات فنی سیستم بعدا عکس میذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مامان و بابا  | 

19 تیر 88

۱۹ تیر تولد محمد طاها بود

ولی از انجایی که حال مامانش خیلی خوب نبود

نمیتونست براش تولد بگیره

ولی براش یک کیک گرفتیم و بردیمش عکاسی  و بعدش هم رفتیم خونه مامان زری و انجا یک تولد کوچولو گرفتیم.

 

متعاقبا عکس میذاریم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مامان و بابا  |